خارج نبشت! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
اسپانیا
1- اولین دور مذاکرات خفن فیمابین من و فیمابین استادم برگزار شد.؟(جمله فوق برگرفته از دیاگولی در سریال روزی روزگاری میباشد).راستش آخرش نفهمیدم چی شد. ولی فهمیدم که نسبت به من نظر + وجود داره ولی هیچ گارانتی یا اعتماد سازی متقابلی وجود نداره... لذا اینجانب باید در دو جبهه موازی (پست داک/ کار) تا رسیدن به اهداف عالیه خودم تلاش کنم... آخرین بخش از آزمایشهامم شروع شد و تا نیمه جون ادامه خواهد داشت.....با حالترین بخش مذاکرات که به بهترین شکل محافظه کاری سوئدی رو نشان میداد اونجایی بود که وقتی استادم میخواست ازم تعریف کنه یه شبهه خوف هم تهش اتچ میکرد...مثلاً گفت: " تو آدم تنبلی نیستی و Deadline حالیت میشه" ولی بلافاصله اضافه کرد:"...یا حداقل اینجوری وانمود میکنی!"
2- مگه میشه بیخیال تعطیلات عید پاک شد و با جانوران دوپا نرفت اسپانیا؟!؟! حاشا و کلا !!! 4 شب رفتیم جزیره "مایورکا" (Mallorca) واقع در دریای مدیترانه و جل و پلاسمونو تو "Cala d'Or" پهن کردیم و عشق و حال!
فیلم: سگ هم سگهای سوئد! آخه اینا دیگه کین؟

کلیسای مرکزی "پالما"

ساحل Cala d'Or و ماهیگیری در دریای مدیترانه
مثه گاو خوردم...این یه وعده غذاییم شامل 3 تا آبجو + نون سیردار+ عکس فوق + کیک شکلاتی + کیک بستنی بود...آقا...مثه گاو خوردیم این چن روز...مثه گاااااااو
| لینک | ۱۳٩۱/۱/٢۸ - تیمی! |
زنگها....
از اونجایی که ما بومی و جهان سومی و بدبخت بیچاره هستیم ؛ خودمون ملتفتیم که باس حواسمون باشه که نندازنمون بیرون! طبق قرارداد؛ من باس درسمو تا ۱ جون ۲۰۱۳ تموم کنم.....یعنی حدودن ۱۴ ماه دیگه.. البته خیلی هم عجیب نیست ملت یه ۶ ماهی تمدید میکنن... عطف به جمله اول خودم میدونم که باید به فکر باشم و یه پلنی واسه سال دیگه داشته باشم... اما دو هفته پیش یدفه استادم گفت که تو هم دیگه آخرین آزمایشاتو تو تابستون انجام بدی و از پاییز بیشینی که تزتو تموم کنی!!! گفتم یعنی دیگه دیتایی واسه بعد از تابستون ندارم؟ گفتش نه! ولی البته یه عنوان سینیور رو آزمایش نظارت داری ولی دیگه کار مستقیمی انجام نمیدی! گفتم حالا چه عجله ایه؟ (تو دلم گفتم!)... گفتم خیلی خوب! ولی حسی داشتم مثه حس شب امتحانی که آدم هیچی بلد نیست! ترسم از تز و دفاع و اینا نیست... ترسم از فرداشه.. باید برم پست داک یه کشور دیگه؟ باید یه دانشگاهی همینجا ریسرچر بشم؟ یا اصلن برم تو یه شرکت صنعتی تو بخش R&D کار کنم؟.. درسته که وضع درسیم خیلی بد نیست... ولی زبان چی؟ نمیشه مثه الکنا حرف زد و رفت اینور و اونور مصاحبه..... باید سوئدی رو جدیتر بگیرم! اینا همه در کسری از ثانیه تو مخم مرور شد و نتیجش این شد که یه دفه زرتی بی مقدمه مثه منگولا گفتم بیا جدی همش با هم سوئدی حرف بزنیم که من قوی شم! اونم یه طور نیگام کرد که انگار من دیوانه ام ( این جمله از سید میباشد!). خندید و گفت باشه!
اما این همه داستان نبود. هفته پیش باز بهم گفت من فک کنم باید بشنیم و صحبت کنیم! (یا زهرا!) گفت فک کردم که تو نمیخواد این آزمایشای تابستون رو انجام بدی! همین دیتاهایی که داری واسه دفاعت بسه! چیزی نگفتم... ولی به نظرم اصرارش به زود تموم شدن درسم یه کم داره عجیب به نظر میاد... باید هر چه سریعتر یه سری مشورت و رهنمود از اینور و اونور میگرفتم. طی 2 شب مذاکراتی خفن با "ه.م" و "B.F" انجام دادم. الان هم میخوام تا تعطیلات عید پاک با استادم یه صحبت جدی بکنم تا ببینم اوضاع چطوره و چه گهی باید بخورم! خلاصه اینکه مثکه بازم زنگهای تعیین سرنوشت داره به صدا در میاد...
پ.ن. از 2008 تا حالا هیچوقت از پایان برف و سرما اینقد شاکی نبودم! حالا بعد یه عمری که ما فقط به ورزش جوات (فوتبال) علاقمند بودیم از یه ورزش باکلاس (اسکی) هم خوشمون اومده و داریم جدی دنبالش میکنیم و مدارج ترقی رو طی میکنیم! این خداوند متعال باید اینجوری عمله بازی دربیاره و هوا دیر سرد و زود گرم شه؟ ک.ع!
تا چن وقت دیگه پشت این میز و صندلی میشینم؟
| لینک | ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ - تیمی! |
شماره تلفن
یه کم اعصابم ریخت تو هم! از خودم شاکی شدم... قضیه از اونجایی شروع شد که من 4-5 سالم بود... حدودن 30 سال پیش! انتهای خیابون پارس نرسیده به میدون ندا...سمت چپ....مهد کودک و آمادگی "لیلی"... اون موقع که حالیم نبود...ولی بعدا فهمیدم تو اون دوران طلایی ابتدایی دهه 60؛ یه محیط نسبتا مدرن واسمون مهیا بود....با "خانوم" های مهربون...ولی همه با پسوند "جون"...نسرین جون.... ژاله جون ....حیاط بزرگ و امکانات بازی.... با خرگوشایی که اجازه بازی باهاشون داشتیم... با "جلال آقا"...مستخدم مهد و پسرش "ممتاز" (الان خودم کف کردم که اسمش یادم اومد)...همه اینا تحت نظارت مدیر اونجا و همسر آلمانیش بود... مدیری که گهگاه با فولکس واگنش نقش راننده هم بازی میکرد و منو از دم خونمون تا آمادگی میرسوند...سالها گذشت... تا اینکه اسمش رو روی جلد کتابهایی درباره تاریخ ایران دیدم و تازه فهمیدم ما کجا و تحت مدیریت کی آمادگی رفتیم! تازه درک میکردم چرا تو اون سالهای سیاه قبل از عید واسمون چارشنبه سوری جشن گرفته شد و با چه جسارتی حاجی فیروز واسمون میومد و میرقصید... حالا ارزش اون شعر " سبز و سفیده... سرخ عقیقه..... بیرق پاک وطنم با من رفیقه...میشه دوباره فصل شکفتن..." رو درک میکردم و حرام و مرتد بود در آن روزگار.... بازم سالها گذشت و شد پارسال...از تو غربت یه دفه به کلم زد که برم مدیر رو پیدا کنم و ازش تشکر کنم... از طریق خوارم شمارشو گیر اوردم...حالا مونده بود زنگ بزنم...هی دس دس کردم..بعدشم گفتم ول کن.... تابستون میرم ایران...میرم میبینمش...درسته منو یادش نمیاد...ولی عب نداره...رفتم ایران.... ولی گفتم حالا برم بگم چی؟ همون خارج بهتره زنگ بزنم...که بگم خارجم بیشتر خوشال بشه....وقتی هم برگشتم بی اغراق هر روز به شماره تلفن که کنار لپ تاپ بود نیگا میکردم و میگفتم با اینکه کار جوادیه ولی زنگ میزنم... الان دو سه ساعته که شماره رو میز نیست... تو آشغالیه... اعصابم رو داشت داغون میکرد.... پرویز رجبی درگذشت و این حقیر و حسرت یک تماس.....

| لینک | ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ - تیمی! |
کانگرو - کوآلا
خب دیگه مرحله اینترنشنال رو پشت سر گذاشتم و وارد مرحله یونیورسال شدم...این سال 2011 خیلی عزیز بود چون انتقام سال 2007 رو با گرفتن ویزای آمریکا (پست قبل) و استرالیا گرفتم! هر چند که در هر دو مورد اعصابم به هم ریخت و دهنم سرویس شد. اما این سفر استرالیا جدا از مدت پرواز (21 ساعت رفت و 25 ساعت برگشت) حاشیه هم داشت که همانا پرسش و پاسخ 1 ساعته در فرودگاه ملبورن بود. جدا از بازبینی جزء به جزء وسایل مجبور شدم توضیحاتی درباره پروژه ام (در حد ارائه)، توضیح خلاصه مقالات علمی که همراهم بود،محتوای مسیجها و کانتکت لیست موبایلم، روابط دوستانه 15 سال پیش در دانشگاه، چگونگی زندگیم در سوئد،حسابهای مالیم، شرایط اجتماعی/اقتصادی/سیاسی ایران و حوزه یورو، برنامه حضور 2 هفته ای در ملبورن و مسایلی از این دست ارائه کنم. پدرجان! عزیزم! مأمور محترم! من نه تنها مخالف چکهای امنیتی و مهاجرتی نیستم که اگه من جاتون بودم شاید تنها خدا میتونست که به کمک جک و جونورهای جهان سومی برسه ولی مشکل اینجاست با این همه کبکبه و دبدبه نمیتونید فرق یه ساشکولی مثه من و یه پفیوزی که من 100 تا دلیل بیشتر از شما دارم که ازش متنفر باشم رو تشخیص بدین و وقت خودتونو (من به جهنم) تلف میکنین؟
تو استرالیا همش یاد کارتونای بچگی میافتادم..از حیوونا بگیر تا پوشش گیاهی...
با تشکر از افل، چیپی، فیلی و 8تپ که ما را در نیمکره جنوبی میزبان بودندی!

همون ورزشگاهی که آذر 76 (1997) با استرالیا مساوی کردیم و رفتیم جام جهانی

کانگرو از نزدیک.....

این کوآلا خیلی باحال بود... تو باغ وحش هم نبود... کوآلا خیلی باحالتر از کانگروس

از این لاک پشت گنده خفنا

تابلو خطرات احتمالی!
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ - تیمی! |
آمریکا..آمریکا
خب...اینم از کشور اصل خارج آمریکا... غیر از اینکه کلی فرایند ویزا رو طولش دادن و با اعصاب و روانم عشقبازی کردن، بقیه چیزا تقریبا راحت پیش رفت..یه کنفرانس سه روزه تو بالتیمور! ولی مگه من ویزام رو از تو جوب پیدا کرده بودم که بزنمش به دنب گاو (کنفرانس سه روزه)؟ لذا این سه روز به مدت شش شب دیگه تمدید شد این حقیر یک روز در واشنگتن سه شب در بالتیمور و پنج شب در نیویورک مهمان ایالات متحده آمریکا بودم. واشنگتن باحال بود. یه شهر که انگار واسه پایتخت سیاسی بودن ساخته شده بود...پر از ساختمانهای فدرال و یادمانهای رؤسای جمهور سابق.. نیویورک ولی فرق داشت... یه شهر 72 ملت که شبانه روز زندگی توش جریان داشت....

جونوری که رو هیروشیما بمب اتم انداخته

ساختمان کنگره

افتخار اینو داشتم که مثه سرتاسر زندگیم زنگ خونه ملتو بزنم و فرار کنم!

یادمان کهنه سربازان آمریکایی با ذکر نام خلیج فارس در میان جنگها

این وال استریت هم که میگفتن همین بود...کل معترضان هم حدود 30/40 نفر بودن که بوسیله 50 پلیس و 70 توریست محاصره شده بودن!

سازمان ملل متحد... نشد بریم شورای امنیت...چون جلسه بود!

روزی روزگاری مرکز تجارت جهانی بود تا دیوانه ای بر آن کوبید و اکنون نامهایی که گاه انسانی بر آنان میگرید

نمای نیویورک از بلندای برج راکفلر

بانوی مشعل بدست بر اقیانوس اطلس

خوبه! یه چیزایی تو متروپلیتن پیدا شد که ما هم یه کم پز بدیم به همکارامون!
| لینک | ۱۳٩٠/٩/٢٠ - تیمی! |

